آینده ای که مثل روز روشن است روشنایی تاریکتر از شبش
و چه یلدا ئیست آن شب
به درازای عمریست که سپری نشده
و خدا...
وای که چقدر این سه حرف را کنار هم نشاندم
و چه بیهوده
خوب می نویسم از روی سرنوشتم
مهر میکوبد به تشویق مشقم را
هزار فلاکت بر تو مفلوک نازنین
...
سیاه مشق یا مشق سیاه؟
اما با غروب من تو گل از گلت شکفت
حالا من موندم و این شبای سرد و سیاه
یه دل شکسته و چشمای مونده به راه
...
دل خوش باور من چوب سادگیشو خورد
ارزو به دل شد و توی حسرت تو مرد
یاد تو جون پناه من
خواستنت قشنگترین گناه من
و بارها شنیده بودند دوستانم " مرد باشید و آرزو کنید به آرزویم برسم "
با بغضی که از صدایم پیدا نبود
آسمان تو شاهد نبودی؟
باران بگو که بارها همپای تو باریدم بگو
و تو خدای من تو شاهدی و شهادت نمی دهی
چه لذتی می بری از خلق این درام
ایول
....
یه خونه توی خیابان فردسی
یه زندگی آرام با عشقی که حتی از من متنفر نیست
یه زندگی که تنها با زندگی کردن توصیف می شود
گویی که همه کس همیم
.
.
....
می ترسم ار خاک سپاریه رویاهایم در این چاردیواری اجاره ای
می خواهم زندگی کنم رویایم را
با ترس ، با یاس
نامه ای نوشتم عاری از حرفهای دل
غرور شکسته را شکستم
آخرین تلاش
امشب اگر شهابی به آسمان بود
مرد باشید و آرزو کنید به آرزویم برسم
اسارت افکاری بیهوده
گویی زلزله ای تمام وجودم را فرا گرفته
نگرانم از ویرانی ویرانه دلم
" چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا بر سر یاس بتواند نهاد"
انسان به هر چیزی تا اونجا می تونه دست پیدا بکنه که مر بوط به خودش باشه و البته پیش میاد وقتی که کس دیگه ای خواستش, هم راستا با شما باشه و برد دست یافتنی های شما رو افزایش بده
اشتباه من , یا بهتر ه که بگم دلیل تحقق نیافتن خواسته هام این بود که اصلی ترین هدف من که هدف های دیگه گام های کوچیک و بزرگی بودن برای رسیدن به اون, مربوط به من نبود و خوب با ناپدید شدن مقصد جاده بی ارزش و بی معنا میشه....
هنوز هم حسرت یک فرصت ۱۰ دقیقه ای به دلم مونده
"هیچ کس جز تو نمی تونه زندگی تو رو بسازه چون هیچ کس نمی تونه جای تو فکر کنه"
باید دونست که این در مورد دیگری هم صادقه
شاید اون هم حسرت یه فرصت ۱۰ دقیقه ای که کس دیگه ای ازش دریغ کرده به دلش مونده باشه
وای که چه حس دیونه کننده ای بهم دست میده وقتی دستش و تو دست یکی دیگه تصور می کنم
و شاید اون هم همین حس رو زمان تصور دیگری داره
اینها تمامش بازیه روزگاره..
یکی تو فکر عشقه
یکی تو فکر یاره
.................
منم دارم می خندم
به روزگاری که وفا نداره
که بسراغم امد دیوانه وار می خندید ! وقتی حالت استفهام را
در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا می خندم من دیگر
ان زن سابق نیستم بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من
های های گریستم!..
تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی
سر گردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت ؟ با طعنه گفتم:
بنا بود گریه نکنی . پس این قطره اشک چیست ؟!
اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت :
ای قطره اشک نیست نقطه است می فهمی ؟
نقطه! این اخرین نقطه ایست که
با اخرین جمله ی اخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم !
من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!..
جز به یکپارچه گی یشان در نامردی!.."
"سر نوشتی مبهم
سر گذشتی مرموز
سرنوشت از من
سرگذشت از اوستولی هزار افسوس اخ هزار افسوس
که سرنوشت من سرگذشت اوست
افتاب زندگی از پشت ابر مرگ میخندد
زمین با دست زحمت
دست دنیای فسون وجهل میبنددحلقه حلقه پاره پاره
میدرخشد از نور
بر دهلیز زندانهای
ظلمتمی افتد زنجیر محنت زای مرگ از پای زحمت"
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم
then just be trial
if you can`t be the sun
be a star
it isn`t by size that you
win or you fail
be the best of whatever you are